تبليغاتX
شهرنوشت - حساب کتاب
برش‌هایی از زندگی در شهر؛ که هر روز می‌بینیم و می‌گذریم

تهران

مسجد اعظم ـ خیابان دولت

 

 

پیرمرد کیسه‌ی سیاه‌رنگ را می‌گیرد جلوی صورت‌م.

ـ صدقه‌اس؟

ـ نه. اگه واسه صدقه انداختی ورش دار!

اسکناس مچاله را قبل از افتادن برمی‌گردانم به جیب‌م. پیرمردی که کنارم نشسته و تازه از تسبیح‌گفتن فارغ شده آرام سرش را می‌آورد نزدیک.

ـ فرقی نمی‌کنه. تو بگو قربة الی الله. واسه رضایت خدا بنداز. حالا چه صدقه چه هرچی.

ـ بعله خب. فرقی که نداره. ولی آخه این پول به نیت صدقه اس.

ـ نه. اینا واسه همین پذیرایی و هزینه‌های خورد و خوراک مسجد پول جمع می‌کنن. آخه دیگه به کی می‌شه اعتماد کرد؟‌ خدا شاهده تو همین مسجد، یه روز یه گداهه اومد، لمس بود تن‌ش. خلق‌الله هم خیلی کمک‌ش کردن. به این قبله قسم، رفت اون‌ور خیابون، یه ماشین آخرین‌سیستم اومد سوارش کرد، بُرد! ولی خدا که نمی‌گذره. خدا، قربون‌ش برم، جای حق نشسته. حساب کتاب خلق‌ش دست‌شه. اول انقلاب یه یارو اومد تو اداره‌ی ما. گفت حقوقا نصف! من 5600تومن حقوق‌م بود. رفتم اعتراض کنم، دیدم چندتا صف درست کرده، می‌گه انقلابیا یه صف، ضدانقلابا یه صف، اونایی هم که می‌خوان بازنشسته بشن یه صف. ما هم رفتیم تو همون صف آخری. اون یارو هم، اسم‌شو نمی‌برم، معروفه، می‌شناسی‌ش، آخوند بود، ولی خدا چنان به حساب‌ش رسید که بفهمه کار دست کیه. چارصدتا آدمو نون‌شونو برید. خدا هم بی‌آبروش کرد. بعله، حساب کتاب داره همه‌چیز. من الان 30ساله بازنشسته‌م. صبح و ظهر و شب می‌یام نمازمو تو مسجد می‌خونم. 91سالمه، ولی پامو تو مطب هیچ دکتری نذاشتم. این‌طور هم نیس که خیال کنی اهل پرهیز مرهیز باشم. ابدا. تا همین چند سال صبح به صبح کله‌پاچه‌مو می‌خوردم. ولی الان خدا رو هزار مرتبه شکر از صدتا جوون سرپاترم.

مؤذن قد قامت الصلوه را می‌گوید. بلند می‌شویم برای نماز عشا.

نوشته شده توسط محسن حسام مظاهری  | لینک  |